عکس دیجیتال

عکاسی دیجیتال و مطالبی دیگر

امام صدر
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧   کلمات کلیدی: تاریخ

و این روزها  ... 

بیشتر از همیشه به یادت هستم امام من ؛ سید موسی .

 این روزها دوباره یادم آمد چرا باید برای آزادی ات و بودن دوباره ات مبارزه کرد. فهمیدم و دوباره به من ثابت شد که تلاش برای بودن و گفتن از فکرت بیشتر از همیشه برای ایران و ایرانی لازم است .

 

مرهم این زخم عمیقی که بر روح ایرانی افتاده که هموطنش را دشمن می داند و هنوز یاد نگرفته که تفاوت انسان ها موهبتی است الهی نه وسوسه ای شیطانی ، تفکر امام موسی ست . امام موسی صدری که لبنان هزار پاره هزار طایفه را یکی کرد و میهن را برایشان معنی کرد . امامی که فریاد زد همه انسان ها ، جدا از نژاد و مذهب و عقیده ، در قانون انسانیت با هم برابرند . مردی که توانست مردمی را که تا دیروز به روی همدیگر اسلحه می کشیدند، یکی و برادر کند و یادشان بدهد که باید مقابل خارجی بایستند، آن هم زمانی که قصد دشمنی و فتنه دارد.

 

اما ما، هموطنان امام صدر، سی سال بعد از ربودنش، به ظاهر می خواهیم براساس دموکراسی انتخاب کنیم ، اما هنوز باور نداریم کسی که مخالف ماست هم به اندازه ما ایرانی ست و به اندازه ما دلش برای میهنش می تپد. ما هنوز دنبال اندازه گیری ایمان دیگران هستیم تا صف بهشت و جهنم و دوست و دشمن را کامل کنیم .

هنوز فکر می کنیم هرکس عقیده دیگری داشت ، حتما سر در آخور ابرقدرتی دارد . هنوز اگر کسی علاقه ای برای بحث تند فکری نداشت که حتما باید نتیجه ای هم داشته باشد، او را متهم به ترس و محافظه کاری می کنیم .

هنوز مدارا ، همزیستی و پذیرش مخالف برای ما چیزی بیشتر از کلماتی روی کاغذ نیستند . هنوز فکر می کنیم وظیفه داریم مخالف را به هر قیمتی ارشاد کنیم و اگر نشد، گمراه و متحجر و سطحی و عقب مانده است.

مسئول چنین وضعی را نه مردم عادی ای چون خودم ، که بزرگان جامعه  می دانم .  کسانی که در طول این سال ها باید روح ایرانی و میهن دوستی را بنیادین می کردند ، اما نکردند . کسانی که باید به ما یاد می دادند به هموطنمان ، بخاطر ایرانی بودنش احترام بگذاریم ، اما در عوض علایق دینی را با بازی سیاسی یکی کردند تا هر عقیده متفاوتی را با برچسب ضد دین بودن سرکوب کنند و از علایق دینی پاک مردم برای تثبیت قدرت استفاده کنند . امروز، من آن جوان مسلمانی که من و امثال من را بخاطر متفاوت بودن منحرف می داند مقصر نمی دانم . کسی که از احساسات پاک دینی او سوء استفاده کرده تا به او یاد بدهد هرکس حرفی غیر از حرف تو زد، می خواهد دینت را خراب کند، مقصر می دانم و برای آن جوان ، به اندازه خودم افسوس می خورم که چگونه ندانسته بازیچه دیگران شده است .

امام موسی صدر 19 سال در لبنان فعالیت کرد، بدون اینکه رئیس جمهور یا نخست وزیر یا حتی وزیر باشد . بدون اینکه رسانه ای رسمی و سراسری داشته باشد . او به عنوان یک خارجی به جامعه ای 16 طایفه ای رفت که همه قدرت های شرق و غرب در آن منفعتی داشتند .

با همه اینها ، در 19 سال، امام موسی جامعه ای ساخت که در نبودنش هم همچنان ملت باقی ماند . او ، 50 سال پیش ، از کرامت انسان گفت و آن را برای مردمش تفسیر کرد . واژه ای که امروز ، پنجاه سال بعد از سید موسی حتی شنیدنش در ایران ، تازه و عجیب است!

او کرامت انسان را با احترام به افراد، فرصت دادن به مخالف، توانمندسازی ضعیفان و مدارا معنی کرد . او صدای مردم نشد، به مردم یاد داد چطور حرف بزنند . او به خوبی انسان ، به فطرت الهی اش ایمان داشت . برای همین، هرگز کسی ، حتی در اوج سختی ها و تهمت ها و توطئه های دیگران علیه امام ، واژه ای علیه کسی از او نشنید .

او از مردمی که جنگ داخلی و کشتن همسایه واژه ای آشنا برایشان بود، ملتی ساخت که امروز ، برای فهمیدن اینکه چطور می شود رنگ های مختلف کنار هم بنشینند ، لبنان را مثال می زنیم . اما امروز ، من نگرانم از اینکه این موج تخریب و تهمت بعد به برادرکشی و جنگ داخلی برسد!

امروز، من هموطن سید موسی، در قرنی که او، آن را قرن همزیستی مسالمت آمیز ادیان و تمدن ها خواند، روزی را برای ایران می بینم که ایرانی ایرانی را بکشد، چون مخالفش است!

این روزها، من بین همه تلاش های انتخاباتی ام، بین همه حرف ها و دغدغه هایم برای انتخاباتی آزاد و اصلاح وضع ایران، آرزو می کنم موسی صدر برگردد.

این روزها، سید موسی صدر و زندگی در دنیایی که او می سازد، بیشتر از هر زمانی آرزوی من است.

 

 

نقل از وبلاگ کتیبه

 


 
مشروعیت
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦   کلمات کلیدی: سیاست

 

از زمستان 1299 هجری شمسی که رضاخان قدرت را به دست گرفت تا تابستان 1330 که طرفداران دکتر محمد مصدق را به گلوله بستند، کمتر کسی به عدم مشروعیت حکومت پهلوی فکر می کرد ؛ به جز افراد نادری چون مرحوم مدرس ، مرحوم فرخی و مرحوم میرزاده ی عشقی که از همان اوایل ، روحیه ی دیکتاتوری را در رضا خان تشخیص داده بودند ، سایر نخبگان یا به وجود چنین روحیه ای حساس نبودند و یا اصولا تصور می کردند :

مردم ایران باید چوب بالای سرشان باشد.

در واقع در سی سال اول حکومت پهلوی ، کمتر کسی به نفی این حکومت می اندیشید . در مقابل اکثریتی که در برابر حکومت پهلوی خاضع و مطیع بودند ، اقلیتی قرار داشتند که به نقد حکومت می پرداختند . نه مذهبی ها  همچون آیت الله العظمی بروجردی و آیت الله کاشانی و نه ملّی گراها ، همچون دکتر مصدق و دکتر فاطمی ، تا آن زمان مشروعیت حکومت پهلوی را زیر سوال نبرده بودند .

در فاصله ی 30 تیر 1330 تا 28 مرداد 1332 بود که مشروعیت پهلوی ها زیر سوال رفت . شروع ماجرا با کشتار تظاهر کنندگانی بود که به نفع دکتر مصدق به خیابان ها آمده بودند و پایان ماجرا با کودتایی بود که منجر به ساقط شدن دولت دکتر مصدق و بازگشت شاه به قدرت شد .

به ظاهر همه چیز پایان یافت : دکتر مصدق تا پایان عمر در تبعید و انزوا به سر برد ، دکتر فاطمی اعدام شد ، فدائیان اسلام تیر باران شدند و فضای نظامی – امنیتی منجر به سکوتی گسترده و سنگینی گشت .

پهلوی ها درک نکردند که ماجرای عدم مشروعیت ، ماجرایی نیست که با سرکوب و کشتار قابل حل و فصل باشد . بذر عدم مشروعیت حکومت  پهلوی که در سال 1330 کاشته شد ، در خرداد 1342جوانه زد و میوه ی آن در زمستان 1357 چیده شد .

خاطرات احسان نراقی  که در سال آخر حکومت پهلوی با محمد رضا پهلوی ملاقات هایی داشت نشان می دهد که شاه چنان به  فضای امنیتی و سکوت ظاهری جامعه دل خوش کرده بود که اساساً شگفت زده شده بود که چه اتفاقی رخ داده است ! شاه حوادث کشور را به انگلیسی ها نسبت می داد و بار ها گفته بود این رسانه های خارجی هستند که مسائل جزئی ایران را اغراق آمیز منتشر می کنند . او از شرکای غربی خود گله داشت که چرا جلو ی رفتار تحریک  آمیز روزنامه نگاران شان را نمی گیرند  !!

پیشنهاد میکنم کتاب از کاخ شاه تا زندان اوین  احسان نراقی را بخوانید . این کتاب را نشر رسا منتشر کرده است . با خواندن این کتاب شاید شگفت زده شوید که چقدر تاریخ استعدادِ تکرار دارد    !

محمد رضا پهلوی تصور کرده بود اگر اکثریت جامعه خاموش و بی تفاوت به نظرمی رسند و بسیاری از نخبگان هم حقوق بگیر دستگاه حکومت شده اند اوضاع کاملاً رو به راه است . او به فریاد های جاوید شاه مردمی که برای استقبال او طاق نصرت می بستند  و خیابان ها را با قالی مفروش می کردند اعتماد کرده بود و کرنش تیمسارهایی که تعظیم می کردند و دست او را می بوسیدند به او اعتماد به نفس غریبی داده بود .

مصا حبه های شاه در 2-3 سال آخر حکومتش نشان می دهد که او داعیه ی مدیریت جهانی درسرداشت و به خبرنگاری گفته بود این رفقای چشم آبی ما حکومت کردن بلد نیستند  !

شاه قصه هایی را که زمانی برای کسب مشروعیت از عوام ساخته و پرداخته بود  خودش هم باور کرده بود ، خودش را نظر کرده می دانست و باور داشت که حضرت ابوالفضل حامی اوست  .

شاه ، جوخه های اعدام ، شکنجه گاه های ساواک و باج هایی را که به قدرت های خارجی می داد فراموش کرده بود امّا جایی از جهان ، بایگانی عجیب و غریبی وجود دارد که هیچ چیز در آن گم نمی شود .

هر کس کتاب آخرین سفر شاه از ویلیام شوکراس را بخواند و خفّتی را که شاه پس از یک عمر شاهزاده بودن و شاهنشاه بودن ، در اواخر عمرش تحمل کرد مرور کند ناگزیر به این نتیجه خواهد رسید که هستی گرچه صبور است اما فراموشکار نیست .

 

 

نقل از اینجا


 
حسنی
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦   کلمات کلیدی: ادبیات



توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک  کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
 پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
 میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
 ببین چقد تمیزه؟
 اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
 پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
 میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
 با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی  دیگه تنها نبود

 

زنده یاد منوچهر احترامی
تولد :
۱۶ تیرماه 1320 شمسی

 


 
آزادگی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱   کلمات کلیدی: ادبیات

 

تو را ایزد پاک  ، آزاد خواست

تعلق بر آزادگان کی رواست

 

حرام است در کیش آزادگان

که آزادیت را فروشی به نان

 

سید علی اکبر برقعی

 


 
زمین
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی: ادبیات

دو کس در قطعه ای زمین نزاع می کردند .

و هریک می گفت : از آن من است !

پیش عیسی علیه السلام رفتند .

گفت : زمین چیز دیگری می گوید .

گفتند : چه می گوید ؟

گفت : می گوید هر دو از آن منند .

 

 

روضه خلد نوشته ی مجد خوافی .

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →