شاملو

آن‌که دانست، زبان بست وان که می‌گفت، ندانست... چه غم‌آلوده شبی بود! وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت و بر انگیخت سگان را به صدای ِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ بی‌که یک دَم به خیال‌اش گذرد که فرو آید شبی گوئی همه رویای ِ تبی بود. چه غم‌آلوده شبی بود! احمد شاملو

/ 0 نظر / 7 بازدید